نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
Game Over
Game Over
اين ترانه من است ، دلپذير ، دلنشين ، پيش از اين نبوده بيش از اين
جمعه، 18 خرداد، 1386
تغيير مكان ...
اگر بار گران بوديم ، هنوز نرفتيم ... يه خونه 50 متري ديگه گير آوردم ... نقل مكان كردم اونجا ... دوستان و آشنايان لطف كنن لينك هاي خود را  به اين آدرس تغيير دهيد ...


یکشنبه، 13 خرداد، 1386

دلت كه گرفته باشد

غروب يكشنبه هم كه باشد

بوم و سه پايه و كوله پشتي ات را بر مي داري

به خودت مي گويي گور پدر مشتري

تا آن سمت ميدان مي دوي طوري كه

انگار دلت لك زده باشد براي قهوه ترك مادمازل كتي

مسافر زيادي ندارد.

دور و برش هتل هاي لوكسي ساخته اند

مي ترسيدم مهمان خانه را بفروشد و برگردد مسكو

به فنجان قهوه ام خيره شد:

"مي بينم كه يه مسافر داري"

پدر كه نيست؟

خنديد :"شايد يه روز دلش هوات رو كرد خواست برگردي"

نگاهش را از روش فنجان برداشت: "مي بينم يه نامه داري"

عاشقانه اس؟

 

مادمازل كتي
ميترا الياتي
برنده جايزه بنياد گلشيري در سال 1380

برنده جايزه خانه داستان در سال 1380



پنجشنبه، 10 خرداد، 1386
جرايا جيپ

آدم آدم است
كارگردان: شكوفه ماسوري
نويسنده: برتولت برشت
تالار مولوي

 

امشب اينجا انساني مانند اتومبيلي اوراق خواهد شد به هر منظوري كه اوراق و سوارش كنند

 آقاي برشت ادعا ميكند: دريابيم كه زندگي در اين دنيا چه خطرهايي دارد

براي اولين بار فرصتي دست داد كه يه تئاتر هم با حسام برم ... بالاخره يه ماه ديگه پاميشه دوباره ميره هند و ... به هر حال آدم آدمه ديگه ...دلش تنگ ميشه...

و اما... با همه زحمت هايي كه در اجرا كشيده بودند اما مولفه هاي تئاترهاي برشت آنقدر پيچيده گي داره و آدم آدم است آنقدر اثر بزرگي هست كه افراد تازه كاري مثل سركار خانم ماسوري بهتره طرفش نرن و اگرم رفتن نبايد انتظار كار فوق العاده اي داشت ... به هر حال بزرگان هم جرات نمي كنن براحتي طرف اين آثار برن. اگه دايره گچي قفقازي كار ميشه پشتش كارگرداني چون سمندريان قرار داره ...و...

ايده هاي ابتكاري كار خوب بود اما بازي ها زياد پخته نبود ، ميان پرده ها هم در تلاشي براي به روز شدن و ايرانيزه (اصطلاح رو حال مي كنين) كل اثر رو به گند كشيده بود ... توعمرم اجراي آهنگ هيپ هاپ رو سن تئاتر نديده بودم كه بالاخره ديدم (البته انصافا هومن خدادوست با همه تپلي بودنش عجب بدن نرمي داره و قشنگ رپ مي رقصه ) ... به يكي از شعرهاي ميان پرده ها توجه كنين:

عمو زنجير باف / بله / زنجير منو بافتي / بله / پشت ما انداختي / بله / عمو اومده / چي چي اورده؟ / توپ و تانك و بمب / با صداي چي ؟ / با صداي گومب

 اجراي آهنگ Love story‌ با سوت البته بجا و جالب بود ... اما پايان تئاتر كاملا واسمه اي و نچسب از آب دراومده بود ...

در كل ميشه گفت يه نمايشنامه عالي با يه اجراي متوسط با ايده هاي گاها قشنگ و ... همين

پ.ن.
احساس مي كنم چنين اثاري  از سر تماشاگران ما هم زياد هستند مثل اون خانمي كه در جلوي من و حسام نشسته بود و سوال مي كرد كه آيا جناب آقاي برشت در قيد حيات هستند يا خير؟!!!!!؟!!!!!

  



شنبه، 5 خرداد، 1386
آن روز بعد از ظهر

و بخوانيد گزارش فيلمبرداري سكانسي از فيلم صد سال به اين سالهاي سامان مقدم به قلم مهدي عزيز(البته با اندكي حذف):

براي دو زور آخر هفته فرصتي داشتم تا كمي استراحت كنم، گشتي بزنم و اگر شد برنامه­اي تفريحي بچينم. در همين افكار بودم كه دوستم دانيال زنگ زد و گفت فردا براي سكانسي از فيلم مقدم به تعدادي دانشجو نياز دارند. من هم به نظرم فرصت مناسبي آمد. آدرس و شماره تماس دستيار كارگردان را از دانيال گرفتم تا براي فردا صبح ساعت 10 بروم به محل فيلم­برداري،
 ورودي جنوبي پارك نياوران. صبح پنجشنبه حدود بك ربع به يازده به پارك رسيدم. محل فيلم­برداري را پيدا كردم. سه يا چهار نفر از مسئولين تداركات كنار دوربين فيلم­برداري. با محسن، دوست دانيال تماس گرفتم. ديدم كه يك نفر در چند قدمي من تلفن همراهش را در آورد. بهش گفتم كه مهدي هستم و الان پشت سرشم و بعدش جلو رفتم، سلام كرديم و آشنا شديم. حدود هفت يا هشت نفر ديگه (منظورم دانشجوياني مثل خودم) هم بودند. گويا همگي از دوستان محسن بودند. محسن دائم به اين طرف و آن طرف سرك مي­كشيد. منتظر بود تا بقيه كساني كه قرار بود به عنوان دانشجو در سكانس بازي كنند بيايند. تنها توانستم چند سوأل كوتاه در مورد فيلم ازش بپرسم. محسن هم كوتاه جوابم را داد. گفت ضبظ سكانس يك ميتينگ سياسي دوم خردادي است. وقتي در مورد داستان فيلم پرسيدم داستان را در يك جمله گفت: ماجراهاي زني از سال 54 تا 82. اما چيز بيشتري در موردش نگفت و از وضعيت خودم پرسيد. منم ازش پرسيدم كه فيلمنامه از كيه؟ جواب داد از خود مقدم. البته از قبل حدس مي­زدم كه فيلمنامه از مقدم است، اما براي اطمينان و هم براي اينكه باب صحبت را باز كنم ازش اين را پرسيدم. مكالمه من و محسن به همين چند سوأل و جواب محدود شد. سرش شلوغ بود. وقتي رفت، من كنار يك نفر از افرادي كه حدس مي­زدم مثل خودم آمده تا در نقش دانشجو در سكانس بازي كند روي جدول پارك نشستم. هنوز چيزي نگذشته بود كه سرو كله يك مأمور انتظامي پارك پيدا شد. به دو نفر رسيد. مرد مسن لاغري با موها و ريش حنايي، لباس مشكي عزاداري و دستمال سبز رنگي به دور گردنش و سر­رسيدي هم در دستش. دومي هم مرد نسبتاً جواني با هيكل ورزيده. پليس بي­سيمش را باز كرد. گزارش يك مورد متلك گويي از يك سمند ب‍ژ بود. مرد مسن­تر شماره ماشين را در سر­رسيدش ياد­داشت كرد در حالي كه مرد جوان با ولع عجيبي انگار كه يك مورد امنيتي جدي را دنبال مي­كند شماره ماشين را براي مرد مسن­تر تكرار مي­كرد و مواظب بود تا شماره درست نوشته شود. پليسي كه عملا مثلا سگ براي مرد مسن دم مي­جنباند و از نتيجه كارش كاملا رضايت داشت. مي­شد اين را از لبخندش و نگاهش فهميد. حواسش به هيچ چيز نبود جز گزارش دقيق و مو به موي يك مورد متلك­گويي. و از آن كثيف­تر آن مرد مسن با پيراهن مشكي و دستمال گردن سبز علوي­اش كه خود را واليان امور مسلمين مي­پندارند، و نيز از مأمور مخفي همراهش. وقايع (بهتر بگويم فجايع) و شاهكار­هاي اخير نيروي انتظامي در برخورد با مردم و زنان و آنهايي كه اراذل و اوباش مي­خواندند پيش رويم آمد. و همچنين پارچه نوشته­اي كه كمي پايين­تر از پارك روي نرده­هاي يك ساختمان دولتي آويخته شده بود و رويش نوشته بود: "از برخورد نيروي انتظامي با اراذل و اوباش حمايت مي­كنيم. جمعي از اهالي محله". اين روز­ها از اين نوشته­ها زياد به چشم مي­آمد. از طرف كسبه محل، از طرف اهالي محل و خلاصه از طرف همه آحاد ملت مسلمان. كمي گذشت. حوصله­ام سر رفته بود، اما حوصله باز كردن سر صحبت را با كسي نداشتم. من هم كمي قدم زدم و بعد روي نيمكتي كه آقاي نيك­رفتار عكاس پشت صحنه روي آن نشسته بود نشستم. لباس زرشكي و شلوار جين سورمه­اي تنش بود. عينك دودي هم زده بود. سبيل پري داشت. تار­هاي پراكنده موي سفيد در ميان مو­هايش به چشم مي­خورد. كيف دوربينش در دستش بود. با هم صحبتي نكرديم. او هم بعد از مدتي تلفن همراهش را در آورد، شماره­اي گرفت و با تلفن همراهش سرگرم صحبت شد. پس از مدتي شش دختر ديگر هم به جمع اضافه شدند. گويا دانشجوي مديريت بودند. بنا به عادتي كه دختران دارند، مثل توده­اي ماهي كه در جمع احساس امنيت مي­كنند يكجا جمع شدند و كولوني كردند. گويا بهره شان از زندگي اجتماعي همين بود. محسن هم سر از چند گاهي ميان اين توده­ها مي­رفت، چيزي مي­گفت و دباره غيبش مي­زد.
كمي بعد آقاي قربان زاده(بازيگر) آمد. با عوامل سلام و احوال­پرسي كرد و روبروي ما روي جدول نشست. دو تا از دختران نزديك او رفتند و كم كم با او شروع به صحبت كردند. آقاي قربان زاده هم هر از چندي سوألاتي كلي در حد اينكه چيزي پرسيده باشد و مكالمه را ادامه داده باشد از آنها مي­پرسيد. دختران اشتياق زيادي به ادامه مكالمه داشتند اما جواب­هاي كوتاه و در حد دختران خجالتي راهنمايي مي­دادند. كم كم ساير دختر­هاي كولوني نيز به آنها پيوستند و مكالمه دست و پا شكسته­تر ادامه يافت. معلوم بود كه به جايي هم نخواهد رسيد. البته منظورم آن چيزي بود كه مد نظر دختر­ها بود: هنرپيشه شدن و ...
نم نمك ساير عوامل نيز آمدند. فيلم­بردار به يكي از عوامل تداركات گفت كه ريل­ها را بياورد. خانم بختياري، خانمي ميانسال و سبزه، حدود چهل جوان آورد. تقريبا هيچكدامشان به دانشجو جماعت نمي­خوردند، البته دانشجويان زمان خودم، حدود هفت سال پيش. در آن زمان به وضوح رفتار و ظاهر دانشجويان متمايز­تر از ساير مردم بود. مردم نيز شعور، آگاهي و رفتار دانشجويان را مي­ستودند و آنها را قشري با­فرهنگ و ادب مي­دانستند. اما اكنون به خصوص به مدد اقدامات دولت مهرورز نهم در همگاني كردن تحصيلات عاليه كه تنها دليلش لجبازي با دانشگاه آزاد و بعضي گردانندگان آن است، در­هاي دانشگاه چنان باز است كه هر كسي به راحتي به آن قدم مي­گذارد و نه تنها تأثيري از محيط آن نمي­گيرد، بلكه محيط آنرا متأثر از خود مي­سازد. اين روز­ها در دانشگاه كه قدم مي­زنم همان سر و قيافه­ها و مدل­ها را مي­بينم كه آخر هفته­ها در دربند و دركه، و يا در خيابان­ها در حال پرسه زدن مي­توان ديد. 
 هماهنگ كردن هنگ بختياري بيشترين انرژي را به خصوص از محسن مي­گرفت. حالش را خوب مي­فهميدم. گير عده­اي افتاده بود كه براي خنده و تفريح به آنجا آمده بودند. با هر زحمتي كه بود اين جماعت را جمع كردند و صحنه را آماده كردند. دانشجويان را چيدند هر چند آنها مدام در هم لول مي­خوردند و حركت كاتوره­اي داشتند. من هم كاپشني را كه همراهم آورده بودم پوشيدم. مي­بايست فضا زمستاني به نظر مي­رسد. دو يا سه نفر ديگر از دوستان محسن نيز لباس­هاي گرمي را كه آورده بودند پوشيدند. اما از هنگ بختياري هيچ كس لباس گرم نداشت. همه آستين كوتاه بر تن داشتند. چند نخاله هم خود را در ميان هنگ جا دادند. بختياري و مرادي، جواني با ريش­هاي بلند حزب اللهي با كت و شلوار كه مسوؤل هنگ بود از حضور آنها استقبال كردند. در كل تنها چيزي كه از حضور اين افراد عايد شد درد سر بيشتر براي محسن و عوامل بود، چرا كه از هيچ كس حرف شنوي نداشتند و تنها براي خنده و مسخره­بازي خودشان را در ميان جمع جا داده بودند. محسن براي جمع توضيح داد كه آقاي قربان زاده يك سخنراني سياسي در نقد دولت اصلاحات مي­كند كه بايد با تشويق حضار همراه باشد و در پايان ترانه
دوباره مي­سازمت وطن                               اگرچه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي­زنم                            اگرچه با استخوان خويش
توسط جمع همخواني شود.

چند­بار جانقربان اشتباه كرد و مجبور شدند دوباره پلان را بگيرند. دو سه بار هم پلان را فيلمبرداري كردند. سپس موقعيت دوربين را تغيير دادند و دو­باره يك پلان گرفتند. چند سرباز نيروي انتظامي هم براي بازي آورده بودند كه مي­بايست تجمع را تحت نظر مي­گرفتند. سپس كارگردان كات داد و جماعت براي نهار و استراحت متفرق شدند. بهتر است از مراسم توزيع نهار چيزي نگويم. به هر بد­بختي كه بود نهارم را گرفتم و رفتم گوشه­اي پيش عوامل صدا.

بعد از نهار بود كه متوجه حضور خانم معتمد­آريا شدم. در اين ميان برداشت آخرين پلان شروع شد. بچه­ها را دوباره جمع كردند و در وضعيت قبلي قرار دادند و اين­بار راحت­تر از دفعات قبل پلان را گرفتند و كار ما تمام شد. از محسن خداحافظي كردم. گفت كار فيلمبرداري امروز ادامه دارد و اگر تمايل دارم مي­توانم بمانم. خيلي خسته بودم و اصلاً حوصله­اش را نداشتم. كار خسته­كننده­اي بود كه اصلا بهينه انجام نمي­شد. اگر قرار باشد بقيه مراحل هم به همين منوال پيش برود بعيد مي­دانم فيلم به جشنواره فجر برسد.

 پ.ن.

خيلي از مهدي عزيز ممنونم بخاطر مطلبش ... و وقتش ...



یکشنبه، 30 اردیبهشت، 1386
اينجا نه كسي مي خواند ...

گفتم: كيستيد؟
خنديد و گفت : من ، منم
و ادامه داد : مردم را درياب . هرگز سازش نكن . آري كساني كه سازش نمي كنند مي ميرند. اما مرگشان عين حيات و زندگي ست . آري تو نيز مي ميري اما در چهره ات نشاني از مرگ نخواهد بود . از گلوله نترس . تو روح گلوله اي. گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شليك خواهد شد. تو همان اندازه مفيد هستي كه من هستم . آه تو نمي داني كه تا چه اندازه كمك هايت به مردم مفيد است. مردمي كه تو را قرباني خواهند كرد.

 خاطرات سفر با موتور سيكلت
ارنستو چه گوارا

 
پ.ن.
و 15 سال بعد مردم او را قرباني كردند. مردم كشوري كه او براي نجاتشان رفته بود.



دوشنبه، 24 اردیبهشت، 1386

عاليه- خاك شير؟
حسن – ميلش نيست
عاليه- واسه خاطر نقره است؟
حسن – نقل اين حرفها نيست
عاليه- پس چه آخه ؟
حسن – خسته ام عاليه! خيلي خسته. يه صدايي نشنفتي لامصب هي تو گوشم وز مي زنه ،‌هي وز مي زنه ... "حسن شكلكت رو قربون همش سركار بودي از سرش تا ته"
عاليه- همچي گنده مي آيي كله ما نمي گيره
حسن – دلم فقط هلاك يك خوابه ... از اوناش كه چشم هات رو هم بگذاري ندوني كي كجا دوباره وا مي كني .
عاليه- يه خواب دبش كلفت كش.
حسن – چرا معطلي؟
عاليه – همين جا؟
حسن – همين جا.
حسن و عاليه زير پشه بند مي خوابند. بي حركت و ثابت. مثل مرده ها. نور سرخي صورتشان را روشن مي كند. نورهاي ديگر همه مي روند.

نمايشنامه شكلك
نغمه ثميني

 



چهارشنبه، 19 اردیبهشت، 1386
گفتگوي تمدن ها ...

امروز كه براي خريد چند تا كتاب لاتين براي بار سوم رفته بودم نمايشگاه با صحنه بسيار جالبي روبرو شدم تازه از مترو اومده بودم بيرون و داشتم به سمت ورودي نمايشگاه مي رفتم ، يك آقاي روحاني جووني هم كنارمن داشت ميومد كه ييهوو يه خانم حدود 40 ساله با حجابي كه جون مي داد براي نيروهاي دلسوز انتظامي كه بهش گير بدن اومد كنار اين آقاي روحاني .
خانم – آقا من اينجا بلد نيست
روحاني – اينجا نقشه مي دن . بگيرين خوب
خانم – نه من راهنما خواست . شما راهنما من شد؟
روحاني (با حالت متعجب)- نه خانم … يعني چي ؟‌من ؟ شما اصلا كجايي هستي ؟
خانم – من ايراني هست (انصافا هم ايروني رو خوب صحبت مي كرد)
روحاني – پس كدوم كشور بزرگ شدي ؟
خانم – من ايران بزرگ شدم … ما هموطنيم … شما به من راهنمايي كرد من كجا برم
روحاني – نه خانم … برو … (رو به من) شما راهنماييش كن آقا
من (در حاليكه از فرط خنده داشتم رو زمين ولو مي شدم) – من ؟ حاج آقا امروز شانس بهت رو كرده . نذار از دست بره .
روحاني (در حاليكه نميدونست چطوري دكش كنه) – نه خانم … من مي رم قسمت كتب عربي . بدرد شما نمي خوره.
خانم يه جمله عربي مي گه كه من نفهميدم چي گفت
روحاني (كه خنده اش گرفته)- ديدي گفتم ايراني نيستي … برو خانم …
خانم (كه حسابي ناراحت شده)-
I am sorry for you
من – بي خيال خانم ... اينا عادتشونه
روحاني – برو خانم ... من راهنماي ملتم
خانم – منم ملتم
روحاني (در نهايت استيصال)- خيلي خوب ...بيا دنبالم ...
خانمه كه منتظر شنيدن اين حرف بود سريع خودشو چسبوند به روحاني قصه ما . جاتون خالي من ديگه اون وسط ولو شده بودم.
خانم – شما روزنامه چي مي خونين؟
روحاني – اااا.... يه كن فاصله بد نيستا ...
من كه ديگه تركيده بودم از خنده خيلي دلم مي خواست دنبالشون برم بينم چي ميشه اما يه جاي كار مي لنگيد...
اون خانمه دنبال راهنما نبود ... يه چيزي تو مايه هاي محقق يا ژورناليست بيشتر مي خورد... منم تو اين گرما ترجيح دادم برم دنبال كار خودم ...



یکشنبه، 16 اردیبهشت، 1386
من رئيس قطار بين المللم ...

خيال روي خطوط موازي
نويسنده و كارگردان: حميد رضا آذرنگ
سالن چهارسو



هفته پيش كه بهروز افخمي مهمان برنامه شب شيشه اي بود ادعاي جالبي كرد. طبق گفته او كليه سوژه هاي داستان نويسي تمام شده اند و اكنون تنها با تغيير نحوه نگاه و شيوه بيان است كه ميتوان اثري نو آفريد و اين كاري بود كه اين نمايش موفق به انجام آن شد.
داستان همان ماجراي تكراري جنگ و جنگ زده هاي خرمشهره اما با شيوه روايتي نسبتا جديد ، شكست زماني هاي بجا و بازي هاي فوق العاده ...
داستان دائما از زمان حال به گذشته و برعكس در حال روايت شدنه و گاها بازيگران درزمانهاي متفاوت با هم تداخل ميكنند... كه همين باعث شد من تا نيم ساعت اول متوجه اين شكست زماني ها نشوم.

پ.ن.
قرار بود تنهايي به ديدن اين اثر برم كه خيلي اتفاقي با 3 تن از دوستان دوران دانشجويي همراه شدم. يادي از
IUT كرديم و حسابي خوش گذشت . جالب اينكه يكي از دوستان رو كه 3 سال بود نديده بودم و اهل شوش دانيال هست درنتيجه با ديدن اين تئاتر(داستان در خرمشهر ميگذره و همه لهجه جنوبي دارند) كلي حال كرد .

 

<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
<!--[endif]-->



جمعه، 14 اردیبهشت، 1386
من و نگين دات كام ...

بايد اعتراف كنم

 من نيز گاه به آسمان نگاه كرده ام،

دزدانه

در چشم ستارگان

نه به تماميشان

تنها بدان ها كه شبيه ترند

 به چشمان تو

گاهي به آسمان نگاه كن

پ.ن.

1- يكي از خوبيهاي نمايشگاه كتاب اينه كه آدم ميتونه دوستهايي كه سالهاست نديده رو زيارت كنه... يكي ديگه اينه كه ميفهمه گاو پيشوني سفيد يعني چي ...

2- شماره 2 هم مربوط به همون نمايشگاه كتابه ... اما .... راستش نمي دونم چي بگم ... اصلا

يشه چي گفت ... خودش مي دونه ديگه ...

3- راستي اين نمايشگاه امسال واقعا مزخرف بود ...



چهارشنبه، 12 اردیبهشت، 1386
من چطوري امشب رو به صبح برسونم :)

ددالوس و ايكاروس

نويسنده، طراح و كارگردان : همايون غني زاده

تالار سايه

يه تئاتر يه ساعته كه نيم ساعت اول تمام فحش هاي دنيا رو به خودتون ميدين كه چرا بجاش شستين خونه و پدرخوانده ها رو نگاه نكردين ، بس كه ديالوگ ها مسخره و بازي ها چرنده

 

اما نيم ساعت دوم كار يه تفاوت كوچيك ميكنه و اون اينه كه ميتونه در عين كسالت بار بودن تماشاگر رو بخندونه. يه نمونه اش :

پدر- آدم ها چند دسته اند؟

پسر- سه دسته . دسته اول اونهايي كه ايمانشون دسته داره (خشم پدر)... نه نه ... اونهايي كه تا دسته تو ايمانشونه (كل سالن رو هوا مي رود) ... نه نه ... اونهايي كه به دستشون ايمان دارن . دسته دوم اونهايي كه به دستشون ايمان ندارن و دسته سوم اونهايي كه سوت مي زنن .

يا يه جاي ديگه :

پدر- آدم ها چند دسته اند؟

پسر- سه دسته . دسته اول اونهايي كه شك مي كنن . دسته دوم اونهايي كه شك نمي كنن . دسته سوم اونهايي كه سوت مي زنن .... اما پدر من شك كردم . من به همه چي شك دارم . من حتي به اينكه شما پدر من باشي هم شك دارم.

پدر- پاي مادرتو وسط نكش (سالن به هوا مي رود)

  اگه ميخواين يه كم بخندين و براتون اصلا مهم نباشه كه طي يه ساعت يه مشت چرنديات بشنوين و ببينين گزينه بدي نيست مخصوصا نيم ساعت دومش .

اما اين كار چند تا نكته قابل توجه داشت . يكي طراحي صحنه سخت و جالب اون و ارائه بعضي نكات مبتكرانه(درحاليكه تماشاگران درحال نشستن بر روي صندلي ها بودند بازيگران مشغول چكش كاري و جوش كاري و سنگ زني و مته زني روي سن بودند). يكي از صحنه هاي مبتكرانه كار، صحنه آهسته اي است كه از ماتريس تقليد شده است .



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

 

 
 
 
 

  RSS 2.0